تبليغاتX

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar بهونه ما

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

بهونه ما
من وبابايي با يه عالمه عشق گرمای حضورت و شیرینی وجودت رو حس می کنیم

سلام به دوستای خوبمون که این مدت به ما سر زدن و از ما خبری نبود

راستش این چند وقت سرمون شلوغ بود .

اول اینکه بابایی مریض شده بود و منو رها جون کوچ کرده بودیم خونه مامان جون تا جیگر طلا مریض نشه .

دوم اینکه رها جون واکسن داشت اخه دختر گلم ۲ ماهش تموم شد .چه روز سختی بود کلی گریه کرد منم کم مونده بود اشکام بریزه پایین . ولی دخترم خیلی صبوره زود اروم شد و الحمدالله تب نکرد ولی من کلی استرس داشتم .

حالا هرروز که می خوام براتون خاطرات قشنگ این روزها رو بنویسم کلی منو به خودش مشغول میکنه .

آدمها رو میشناسه صداها رو می فهمه و می خنده . از صدای بلند می ترسه.یه شب خونه مامان جون رو پام داشت می خوابید یه دفعه بابا جون یه عطسه کرد و کلی دخترم ترسید و لب برمیچید و کلی بابا جونش ناراحت شد ولی خودتون که می دونید جلو عطسه رو نمیشه گرفت .خلاصه اون شب فهمیدیم که این شیطون بلا کلی هوشیار شده .

سوم هم اینکه کلی مهمون داشتیم و خونمون شده پاتوق . هر کی میاد باید چند بار رها جون رو ببینه چون دلش تنگ میشه .

الان هم فداش بشم خوابه من دارم تند تند براتون مینویسم .

از خواب که بیدار میشه خصوصا صبحها کلی سرحاله نگاهش کنی میخنده .با خندهای قشنگش خواب از کلم می پره یه روز قشنگ شروع میشه که در خدمته رها خانم بگذره .

ساعت ۱۱ ظهر باید قطرشو بخوره . بینیش پاک بشه و تمیز بشه و دوباره لالا .

وشبها هم ساعت ۱ونیم زودتر نمی خوابه . دوس داره روی شونم بخوابه و راه ببرمش یا تو بغلم تکونش بدم .خلاصه این دختر بلا کلی ناز داره .

این روزها پر از مسئولیتهای جدیده . هنوز وقتی نگاش میکنم باورم نمیشه این دخترک من باشه .و من مامان شدم وقتی گریه می کنه و بقیه میگن مامان اومد باورم نمیشه منو میگن . وقتی تو بغلم اروم میشه و همه میگن وای مامانشو می خواست می فهمم دیگه بزرگ شدم و یه دختر دارم که کلی به من وابسته است و من یه مامانم هرچند کوچک ولی پر از صبر و وظیفه و خوشحالم از اینکه یکی این همه ماله منه و از این هدیه خدای مهربون ممنونم .

اینم چند تا عکس جدید رها جون

 




نوشته شدهچهارشنبه ششم آبان 1388 توسط مامانی

سلام

خدای مهربون برای همه داده و نداده هات شکر

امروز درست چهل روزه که خدای مهربون تو عزیزه دل رو به ماداده واقعا روزهای سخت و شیرینی رو پشت سر گذاشتیم تا حالا . از شب بیداری ها گرفته تا محدود شدن کارایی که دوس دارم انجام بدم و نمیشه حتی یه خرید کوچیک .ولی با همه سختی هاش امیدوارم تو همیشه سلامت باشی و ما تمام وقتمون برای تو باشه . روز به روز هم دوسداشتنی تر میشی و کلی ما رو با کارات شگفت زده می کنی .

*مثلا وقتی خیلی خوابت میاد کلی بیقراری و گریه میکنی و آروم نمیشی تو بغله بابایی که دروه اتاق میگردونتت اروم میشیو می خوابی .بابایی هم کلی خوشحال میشه که تو تو بغلش این همه آرومی کلی هم پز میده  .

*وقتی شیر می خوای صبر نداری مثه خودم عجولی دهنت بازه همش دنبال شیر میگرده یه جوری که خیلی خنده داره و اغلب هم شیر می پره تو گلوت .

*وقتی شیر میخوری مست میشی با یه حالت نیمه خواب نگام میکنی ومن از حالتت خندم میگیره اون وقت تو هم میخندی .

*اصلا طاقت کثیفی نداری زود باید عوضت کنم بعده یه شستشوی حسابی وقتی میخوام پوشکت کنم خیلی خوشحالی و با یه سر تکون دادنو قربون صدقت رفتن غش میکنی از خنده .

خلاصه رهای شیرینم ما رو حسابی عاشقه خودت کردی .

اصلا حرف اونایی که میگن الان خیلی زوده و هیچی متوجه نمیشی رو قبول ندارم تو کاملا با ما ارتباط برقرار کردی و هم تو حال ما رو می فهمی هم ما حال تو رو .

 ما که از داشتن تو کلی حال می کنیم و خوشحالیم امیدوارم تو هم از داشتن ما خوشحال باشی .




نوشته شدهسه شنبه هفتم مهر 1388 توسط مامانی

این انواع مدل خوابهای رها جونه .البته این عکسها برای قبل از یک ماهگیشه .چون الان دختر گلم یک ماه و ۴ روزشه .فداش بشم الان شیر خورده و داره دستو پاهای قشنگشو تکون میده وای فکر کنم کم کم داره اعتراضش شروع میشه چقدر مامانی میشینی پای کامپیوتر .....

البته الان دو روزه یه کم سرما خورده

عکس پایین هم دخترم داره تمرین میکنه سوت زدن یاد بگیره البته وسطهاش خوابش برد .




نوشته شدهچهارشنبه یکم مهر 1388 توسط مامانی

  

اولین عکسی که بابایی ازم گرفته

من تربچه نقلی خوشمزه هستم

بابایی عشقه این که موهامو چتری بریزه و ازم عکس بگیره

اینجا هم از حموم اومدم




نوشته شدهشنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط مامانی

زندگی مشترکمون ۱۰/۷ دقیقه روز ۲۸ مرداد سال ۱۳۸۸ ری استارت شد

مصادف با ۲۷ شعبان سال ۱۴۳۰

دختر گلمون به دنیا اومد و کلی ما رو از انتظار دراورد .حالا روز به روز داره شیرین تر میشه .

یه دختر کوجولوی سفید رو با یه کلا گیسه مشکی و قد ۴۷ و وزن سه کیلو

قدمش برامون مبارک باشه .

از فردای به دنیا اومدن رها جون خونه مامانی بودیم و کلی مامان جون افتاد به زحمت . همه یه جورایی دیگه بودن ولی من تازه درد هام شروع شده بود .

شبها یه کم نااروم بودی و روزها خوش خواب خصوصا اگه حموم میکردی که دیگه بیهوش بودی .گاهی حوصله ام سر میرفت و دوس داشتم بیدارت کنم باهم بازی کنیم .

همون روزی که به دنیا اومدی عمو و زن عمو جون که تازه این سمتها رو با ورود تو بدست اوردن با یه عالمه خوشحالی و ذوق اومدن بیمارستان دیدنت .

روز اول ورود به خونه مامان جون دایی کامران و معین و خاله فرشته و مهلاو پوریا پیشمون بودن و چه شب خوبی بود .

روز دوم حموم کردی و خاله هما و دخترخاله ها اومدن دیدنت .

روز ششم بابایی شناسنامت و گرفت برات یه شعر قشنگ هم سرود :

آمد به جهان رهای زیبای پدر               آن مه رخ شیرین گل بیتای پدر

شب ششم نافت افتاد و ما دیگه با خیال راحتری میتونستیم پوشکت رو عوض کنیم .

روز هشتم مامان جون عمه طیبه و امیر علی اومدن دیدنت .

و بقیه روزها دوستان و اشنایان میومدن و میرفتن .

روز دوازدهم هم با اصرار منو انکار مامانی وباباجون اومدیم خونه خودمون و تو رفتی خوابیدی تو تختت . فکر کنم سلیقه ما رو کلی پسندیدی جون تو اتاقت احساس ارامش داری .

خلاصه که زندگی سه نفرمون رو به لطف خدای مهربون شروع کردیم به امید روزهای خوب و خوش و

پر برکت و به امید روزی که تو رو به تمام خواسته های دلت برسونیم .




نوشته شدهپنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 توسط مامانی

سلام دختر گلم

الان که می نویسم تو پونزده روزته ولی دوس دارم از چهارشنبه ۲۸ مرداد بنویسم از شیرینی هاشو از دردهاش ........

شب قبلش کلی بابایی از منو تو فیلم وعکس گرفت تا اخرین لحظات دو نفره بودنمون ثبت بشه .

ولی من اصلا حال نداشتم یه بغضی تو گلوم بود در مقابله کارهای بابایی کلی ضده حال بودمو و همش در حال وصیت و نصیحت .....

صبح ساعت ۴ بود روز چهارشنبه ۲۸ مرداد ماه من با یه دردی که برام ناشناخته بود بیدار شدم اول فکر کردم بد خوابیدم دلم درد گرفته بعدش دیدم انگار اتفاقاته دیگه ای هم افتاده با عجله بابایی رو بیدار کردمو زنگ زدم به مامانی و راهی بیمارستان اتیه شدیم.قرار بود خودم رانندگی کنم یوسف میگفت خودت رانندگی کن ولی با درد شدید صبح نشد .توی را ه دردم بیشتر میشد و وقتی رسیدیم کاراهای بستری شدن خیلی زود انجام شد و من اولین نفر بودم که اون موقعه صبح همه بخش زایمانو زا به را کرده بودم .

خلاصه زائو ها یکی پس از دیگری میومدن و من یه خاطر دردم خوابیدم رو تخت و کارام زودتر از بقیه انجام شد به دکی هم زنگ زدن که بیاد اخه قرار اصلیمون ساعته ۳۰/۷ صبح بود ولی تو انگار دیگه صبر نداشتی .

خلاصه انقدر با عجله وارد اتاق زایمان شدیم که من با مامانم و یوسف خداحافظی نکردم .

خلاصه با دلهره و لرز از سرما وارد اتاق عمل شدم و هزار دفعه می پرسیدن بیماری خاصی نداری به دارو حساس نیستی و هزار تا سوال دیگه .......

راستی یادم رفت بنویسم یه خانم فیلمبردار هم قبله رفتن تو اتاقه عمل یه سری سوال کرد و فیلمبرداری کرد و من اصلا حال که نداشتم هیچ انقدر قیافه مضحکی داشتم با اون لباسهای ابی و کلاه مسخره که اصلا فکر نکنم اون لحظه رو به کسی نشون بدم .

تواتاقه عمل دکترم اومده بود یه کم باهام شوخی کرد و خانم فیلمبردارقبل از بیهوشی دوباره فیلمبرداری کرد و گفت برا همه دعا کن و من تقریبا همه رو از ذهنم گذروندم یه سری ها بیشتر و بقیه هم کلی براشون دعا کردم و یه ماسک بد بویی رو گذاشتن رو بینیم و من ماسکو پس زدم چون بوی افتضاحی داشت ولی بعدش دیگه یادم نیست.....

بعد عمل بود درد نداشتم بیدار بودم ولی نای حرف زدم نداشتم فقط یه خانمی اومد بالای سرم که حالت خوبه ؟؟؟؟؟

صداهای مختلفی میشنیدم و با تمامه توانم فقط پرسیدم بچم سالمه؟؟؟؟؟؟

 و یکی جواب داد همه بچه های امروز سالمن .اره عزیزم سالمه .......و صداهای بده بالا اوردن که من به لطف راهنمایی دوستام ناشتا بودم و مشکل این چنینی نداشتم .

بعدش منو اماده کردن برا بردن به بخش هی میگفتن اینو ببرین دیر شده و من بعدا فهمیدم که انگار زیادی بیهوش بودم و همه یه جورایی نگرانند .ولی لحظه خوبی بود خیلی خوب اینکه دوباره زنده بودم اینکه دوباره یوسف و مامانم و بقیه رو میدیدم و اینکه بعد نه ماه انتظار وسختی روی ماه تو رو میدیدم با یه عالمه خوشحالی و بیحالی که همراهم بود  از اتاق ریکاوری خارج شدم و یوسف و مامانم بیرون در منتظرم بودم .یوسف خوشحال بود و بهم سلام کرد و من گفتم دیدیش ؟؟؟؟؟؟؟

گفت اره یه دختر خوشگله .

از شانس بدم تمام اتاقهای خصوصی پر بود دو تخته هاش پر بود منو بردن تو اتاقه نه تخته و من اصلا دوس نداشتم تا رسیدیم یوسف عکسی که ازت انداخته بود رو بهم نشون داد و من انگار دنیا روبهم داده بودن و از همه چی جالبتر برام موهات بود ....

خلاصه بعده چند دقیقه تو رو اوردن و گفتن گشنشه کلی گریه کرده باید شیرش بدی و دخترک انگار سالها بلد بود شیر بخوره و شروع کرد به مک زدن و شیر خوردن و من از ته دلم دعا کردم همه به این لحظه زیبا برسن .

خلاصه چند لحظه بعد ما رو بردن به اتاقه اختصاصی و ویژه ...که همه از لطف پیگیری به موقعه یوسف بود و من با یه خیال راحت راهی اونجا شدم و  امان از پول که همه کارارو روبراه میکنه .....

کم کم تلفنها شروع شد و از هر طرف تبریک میگفتن و منو یوسف غرق در خوشحالی و من انگار نه انگار که هنوز بی حسم و خبر نداشتم چه اتفاقاتی در انتظارم هست....

البته زیاد نگرانتون نکنم بیشتر بیهوشی بعده عمل اذیتم کرد تا بخیه ها و هر چیزه دیگری ....

یوسف یه لحظه بند نبود می رفت گل میگرفت .دوباره میرفت کمپوت و وابمیوه میگرفت دوباره رفت شیرینی گرفت و از همه مهمتر چون اتاق خصوصی بود تا شب تونست پیشم باشه و اخر شب رفت و من و مامان بودیم با یه نوزاده کوچولو ی بیقرار . نتونستیم بخوابیم و کلی تا صبح گریه کرد و ما حساب کار دستمون اومد که دیگه خوش خوابی ها و اسوده خاطر خوابیدن تا ۱۱ صبح تموم شد.

 اون شب انگار نمی خواست صبح بشه.

پنجشنبه صبح اول وقت یوسف اومد ومن بیشتر از همیشه از بودنش خوشحال بودم حتی قبل از اومدنش انگار صداشو شنیدم و خیلی برای اومدنش انتظار کشیدم .ساعت ۱۲ظهر رفت برا کارهای ترخیصم و خانم فیلمبردار اخرین سکانسهای فیلم رها جون و گرفت که این لحظه رو خیلی دوس دارم.بعدش دکتر روانشناس اومد و بعدش دکتر کاظمیان اومد و جیگر طلای مامانو مرخص کرد و الحمدالله گفت زردی نداره .

از صبح مامانم همش در حال هماهنگی غذا بود و اسفند و گوسفند و این حرفها و من گاه به گاهی بهت شیر میدادم و همچنان عوارض بیهوشی باعثه درد شدید سر شونه هام شده بود و همه دردهام باهم شروع شده بود و فقط گریه میکردم .

مراسم استقبال ازمون خیلی خوب بود ولی من اصلا حال خودم نبودم و کلی درد داشتم از همه بدتر که نمی تونستم بخوابم و بلند شدن برام مثه مردن بود ..........

عصرش هم همه اومدن و بودن تو جمع و ذوق زدگی بقیه از دیدنت برام کلی شیرین بود .

حالا که فکر میکنم میبینم روزهای سخت و پر دردی بود ولی وجود دختر گلم صبر مو زیاد میکرد و من واقعا انگار اون ناز نازوی قبل نبودم .

اینها رونوشتم برا روزی که شاید یادم بره ....

برا روزهایی که شاید صبرم تموم بشه......

 برا روزهایی که تو بخونی و بدونی که هر چی هم نازک نارنجی باشی بلاخره مادر شدن از تو یه چیز دیگه می سازه ....

 

 




نوشته شدهچهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط مامانی

سلام

امروز جمعه بود ۲۳ مرداد ماه سال ۸۸     عجب سال پر انتظاری ..........

این هفته ای که شروع میشه شروع هفته ۴۰هست به حساب ما

 البته سونو ما رو ترسوند و هفته رو عقبتر نشون داده . هر کی برا دلداری یه چیزی میگه ولی خودم

نمی دونم در اصل ماجرا چقدر فرق داره چون دکی نظرش این بود که مشکلی نیست .

ماهم توکل کردیم به خدای مهربونمون و صبر تا چهارشنبه ۲۸ مرداد که روی ماهتو ببینیم .

دیگه صبرمون تموم شده امروز به بابایی گفتم یعنی این اخرین جمعه ای که این جیگر طلا تو دلمه و جمعه دیگه تو بغلمونه ......

بابایی هم گفت به امید خدا .

این روزها هر لحظه فکرم پیشه توئه هر لحظه دارم تصور میکنم تو چه شکلی هستی ؟؟!!!!

و ماجرا چه جوری اتفاق میفته ؟؟؟!!!! و این موقعه کسی رو ندارم که بهش پناه ببرم جز خدای مهربون

که هر وقت ازش کمک خواستم لطفش رو ازم دریغ نکرده .

این روزها دیگه نشستن و خوابیدن خیلی سخت شده .و فقط شوقه دیدنت و اضطرابه نزدیک شدن به لحظه موعود از منه عجول یه ادمه صبور ساخته .

خدای بزرگ ومهربون که همیشه هوای این بنده بدت رو داشتی و همیشه بهم بهترین ها رو دادی این بار هم تنهام نزار .

 




نوشته شدهشنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط مامانی

امروز جمعه است ۹ مرداد و فردا وارد هفته ۳۸ بارداری میشم .

از اون جمعه هایی که ادم کلی حوصله اش سر میره نمی دونم شاید این اخرین جمعه هایی باشه که وقت اضافه میارم و تو نیستی تا وقتم رو پر کنی .

چه روزهایی رو با هم گذروندیم و چه سختیهایی رو تحمل کردیم .خدای مهربون بهمون کمک کنه که

این اخرا هم به خوبی بگذره و تو بیایی تو بغله مامان .

انگار از یه هفته هایی  لحظه ها تو سرازیری قرار میگیرن و زود تر از قبل رد میشن .

هنوز هم وقتی به شکمم نگاه میکنم باورم نمیشه که یه نی نی توشه و من دارم مادر میشم

یه مادر با یه عالمه حسه ایثار و فداکاری که البته امیدوارم اینطور باشم .

چون کلمه مادر یعنی ایثار از خود گذشتن ولی نمی دونم ما مادر های این دوره با این همه مسئولیت

با این واژه ها چقدر نزدیک هستیم .گاهی فکر میکنم در قبال بچم تا چه حد می تونم مثه مامانم باشم ......پر از مهربانی و عشق .

خلاصه دیگه قرار نیست سر کار برم تو خونه هستم و با تو تمامه وقتمو پر میکنم و یه فاصله که هر لحظه

داره کمتر میشه و به گفته دکی ۲۸ مرداد قراره همدیگه رو ببینیم البته اگه تو عجله نکنی .




نوشته شدهجمعه نهم مرداد 1388 توسط مامانی

سلام گلم

این لحظه ها داره میگذره و ما بیشتر از با هم بودن لذت میبریم البته اگه دگرگونی های احوال من تموم بشه.

مخصوصا وقتی که تکون میخوری یا عکس العملی نشون میدی انگار تو دلم قند آب میشه

خدا این قند رو تو دله همه مامانا آب کنه که خیلی شیرینه .

هفته گذشته پیشه دکی بودیم و صدای قلب نازنینتو گوش کردم وکلی قرار گذاشتیم برا دیدن تو  بماند که کلی سفارش کرد که این و بخورو منو دچار استرس مزمن کرد

این هفته ۳۶ هست که داریم با هم پشت سر میزاریم و با تمام سختی هاش شیرینه .یه شیرینه که به دیدن روی ماهت ختم میشه و من و بابایی چقدر منتظریم تا تو بیایی .

بابایی بیشتر از همیشه بهم کمک میکنه خودشم وقتی دلمو با وول خوردنهات 

میبینه بیشتر ذوق میکنه و تلاشش برا زندگیمون بیشتر میشه .

مرسی بابای مهربون .

 

راستی امروز تولده مامانیه و از صبح چند بار جانانه تبریک گفتی و من فدای تبریک گفتنت ....

واما بابایی مهربون که دیشب سنگ تموم گذاشت و منو کلی شرمنده و ذوق زده و هیجان زده کرد .

کلی برام وقت گذاشت تمام روز خونه بود وکلی منو می خندوند و برا عصرش هم یه خرید و کادو خوشگلو شبش هم شام دعوتش بودیم .

خلاصه که منو تو رو کلی سورپریز کرد .مرسی بابایی

به امید خدای مهربون که همیشه بهترینها رو برام خواسته یه روزی با بابایی مهربون جشن تولدت رو بگیریم و سه تایی از با هم بودنمون کلی حال کنیم و این وبلاگ پر بشه از خاطرات شیرینه تو عزیز دل.آمین  

  




نوشته شدهسه شنبه سی ام تیر 1388 توسط مامانی

 کفش قرمزی .....مامان فدات شه. جیغ جیغ هم میکنه .....

 این صندلی بادیه مامان جون از سفر اوله مکه اش آورده برات

 ا

 

 اینم یه سری لباسهات......

 

 فدای جوراب هاش بشم ....  

 کی میشه اینا رو تنت کنم .......

با چه وسواسی و خجالتی هنوز تو دلم نبودی  پارسال این موقعها تو مکه برات گرفتم

به شادی بپوشی مامانی .......




نوشته شدهشنبه ششم تیر 1388 توسط مامانی
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.