تبليغاتX
بهونه ما
شیرین شیرینم
این روزا دخترکم بیشتر از یک خانوم کوچولوی ۲ سال و ۸ ماهه صحبت میکنه ....تقریبا بیشتر حرفهای ما رو درک میکنه .......و البته به خودمون منعکس میکنه .....

- اخز شب موقع خواب

دارم نوازشش میکنم که دختر خوشگلم بخوابه فردا که مامان رفت اداره بابایی رها رو پیشه مامان بزرگش .......هنوز حرف من به فعل نرسیده

رها شیشه شیر تو دهنشو میده کنار لپش و با دست یه سمتی رو تو هوا نشون میده ....این مامان جونه ...مامان بزرگ شماله .......

-اخر شب با بابایی تو اتاق دارن شب زنده داری میکنن

بابایی کم بود دختری هم به او پیوست ....شدن دو به یک ...دیگه عمرا زورم بهشون برسه ....

بابا در حال خطاطی و صدای کشیدن قلم خوشنویسی رو کاغذ به هوا بلند شده ....

رها : سر وصدا نکن ....مامان خوابیده صبح می خواد بره اداره .............

..........................

متاسفانه خیلی از این سوژه های ناب الان یادم نیست ....البته شاید برای خیلی ها ناب نباشه ...ولی برای ما یه دنیاست ..........یه دنیا شیرینی و خوشحالی و خنده ....

تو بدترین شرایط همین حرفهای رها ما رو می خندونه ....چون چند بار هم برا هم تعریفش میکنیم ....

خدایا برای این خوشمزه شیرین شکر ...

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت18:17توسط مامانی |
خاطرات مشترک
 این عروسک رهاست که مامان بزرگ براش درست کرده .....احتمالا یه روز که مامانم پای چرخ خیاطیش بوده از تیکه پارچه ها اینو برا رها درست کرده .....خداییش خیلی هم برا لباساش وقت گذاشته ... همه تور دوزی داره ...

یادمه زمانی که کوچیک بودم وقتی مامانم داشت خیاطی میکرد ..منم سعی میکردم از تیکه پارچه ها برا عروسکم که لباس نداشت لباس بدوزم .... مامانم که میدید نمی تونم در عرض چند دقیقه چند تا تیکه پارچه رو می دوخت به هم و از توش یه لباس خوشگل در میاورد برا عروسکم ....

یه روز که از اداره اومدم رها با چه شوقی این عروسک رو که اسمشو گذاشته   عروس   بهم نشون داد و گفت مامان جون درست کرده ببین چه قشنگه ....تمام او خاطرات در یه لحظه از جلو چشام رد شد ......شاید مامانمم یاد قدیم افتاده ...چه خوبه که رها این ذوق و شوق رو در اون ایجاد میکنه ....خیلی خوشحال شدم ...خیلی ...حتی از زمانی که برا عروسکهای خودم لباس می دوخت بیشتر ....

رها این عروسک رو خیلی دوست داره...فکر نکنم هیچ کدوم از اسباب بازی هاش اونو این همه سرگرم کنه ....یه عروسک که خیلی ساده است ..نه موزیکی نه حرکتی ...حتی یه لباس پر زرق و برق هم نداره ولی رها عاشقشه ...هیچ وقت اصراری نداره تا بیاریمش خونه خودمون میگه عروس بمونه پیشه مامان جون .... ولی تا میره اونجا تو بغلشه .....اون میشه نی نی و رها میشه مامانش ......

خدای مهربون شکر مراقب همه دوست داشتنی هام باش ...

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت21:53توسط مامانی |
اولین قرار سال 90 پارک مادران
اخ جون دوباره هوا گرم شد و قرار های ما شروع شد ....روز چهارشنبه ۱۷ فروردین نود اولین قرارمون رو به افتخار برگشت علی جون و مامانش از استرالیا تو پارک مادران گذاشتیم ......

به منو رها خیلی خوش گذشت ....چقدر هم ما مامانا دلمون برا هم تنگ شده بود ......جای اونایی که نبودن خیلی سبززززززززززز

اونایی که تو قرار بودن ...مریم و سلمان جون ...صبا و مهدیار جون ....سمانه و علی جون ....سارا و نیروانا جون .....ازاده و سارینا جون ....مبینا و ثنا جون ...منصوره و نرگس جون و مریم جون ....اریا برزین جون و مامانش ....

 

 علی و رها به دنبال مورچه و هر چیز کشتنی ......

 اقا سلمان

 نرگس خوشگلم

رهای من داره گل می چینه

 فدای اون نگاهت

خدای مهربون شکر .......

+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت23:34توسط مامانی |
سفرنامه نوروز 91
با امروز سیزده روز از سال نود و یک گذشت ...امیدوارم به همه دوستانمون خوش گذشته باشه سیزده بدر ......

ما سفرمون رو از سمنان شروع کردیم بعد شهمیرزاد و ساری .....خوب بود ..خدا رو شکر ....ولی این روزها با رهایی غیر از اون رهایی که شما و من می شناختیم همسفر بودیم ....یه دختر لجباز ....بیشتر مواقع بداخلاق ...بسیار هوشیار تر از قبل ..و.....

خدا بهمون رحم کنه .....

این عکس میدون شهمیرزاد هست .منطقه خوش اب و هوای سمنان ..که به هیج طریقی نتونستم کنار هفت سین ازش عکس بگیرم .....

این عکس رو هم برا دل خودم گرفتم که دست خالی بر نگشته باشم 

امیدوارم تو سال جدید خدا یه رحمی کنه و یه صبری به ما بده و یه اخلاق خوب به رها .....

این روزا خیلی به یاد دوستانی بودم که از شیطونی بچه هاشون می نالیدن ......باید بگم باهاتون کلی همدردم.....

الهی ادامه روزهای زندگیمون پر باشه از سلامتی و شادی ....

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت23:34توسط مامانی |
90 پر فراز و نشیب
امروز داشتم به این فکر میکردم که سال جدید رو تا می تونیم خوش بگذرونیم....به خودم و خانوادم هیچ استرسی نزارم وارد بشه ....حسابی از شرایط موجود استفاده کنیم ......امیدوارم خدای مهربون هم بهمون مثل همیشه کمک کنه .....

سال ۹۰ رو با یه فال حافظ شروع کرده بودم به نیت تعویض خانه ....وقتی برای شوشو خوندمش عکس العملش بیشتر دلسرد کننده بود تا اینکه امیدوارم کنه با توجه به اینکه فال خیلی امیدوار کننده بود و همش می گفت توکل کن و انجامش بده ..ولی خوب به شوشو حق میدادم ...چون دستمون حسابی خالی بود ولی من به معجزات خداوند در مورد زندگیمون ایمان داشتم ...انگار همیشه ما رو زیر بال و پر خودش میگرفت  ....

تمام عزمم و جزم کردم .....از همون شروع سال دنبال چیدن طبقات زیرین بودم .......از کارای اداری و در خواست دسته چک و تو اب نمک گذاشتن چند تا ضامن برا وامهایی که قرار بود بگیرم و خیلی کارای دیگه .....تو این لحظه ها همیشه احساس میکنم خدا بهم نزدیکتر میشه و وقتی یه جاهایی گیر افتادم تو دلم باهاش حرف میزنم ......و دقیقا اونم همین موقع ها حواسش به منه و حرفمو گوش میده .

تقریبا از اواسط تابستون خونه رو گذاشتیم برا فروش و رفت و اومد خریدارها شروع شد و نظرهای عجیب غریبشون ...که گاهی ما رو بد جور بهم میریخت و دلسردمون میکرد ...تقریبا ماه پاییز برامون خیلی سخت گذشت .....فروش خونه و پیدا کردن خونه دلخواهمون که هماهنگ با مبلغمون هم باشه و خریدش .... گرفتن وامها و حرفو حدیث هایی که به گوشمون می رسید ..............

الحمدلله به بهترین حالت انجام شد به لطف خدای مهربون و همدلی همسر گرامی و تقویت روحیه رهای نازم ..........و البته دعای دوستان

الهی که سال۹۱ تو خونه جدیدمون بهمون خیلی خوش بگذره ...و همه ادمهای مهربون دنیا هم به خواستهای دلشون برسن ......

براتون سالی پر از موفقیت رو ارزو دارم .

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت13:33توسط مامانی |
نورورز 91
این سومین نوروزی هست که رهای خوشگلم کنار هفت سین مون حضور داره ...الهی همیشه سلامت باشه ...

سفره هفت سین رو با هم چیدیم و دو هزار بار گفتم انگشتت رو نکن تو تنگ ماهی ..میمیره !!!

اونم دو هزار بار جواب داد : مامان ماهی مرده نشده !!!!!!

موقع سال تحویل هممون خواب بودیم ....امیدوارم تو سال جدید خوابمون نبره و هوشیار باشیم ..............

برای همه خواننده های وبلاگمون و دوستای خیلی خوبم بهترین آرزوها رودارم .......به امید روزهای بهتر کنار همدیگه ..........سال نو برای همتون مبارک باشه ...

+نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت2:17توسط مامانی |
روزهای زیبا
دیشب با صدای بلند توام با عصبانیت به رهایی که ساعت ۱۲ شب طول خونه رو در حال دویدنه میگم : رها ندو  

رها کاملا حق به جانب : داد نزن همه خوابیدن .....نمی دوام ...راه میرم ......

یه لحظه فکر کردم اون مامانمه ......

----------------------------------------

شعر یه دختر دارم شاه نداره .......... رو می خونه .....منم غش میکنم براش .....

می گم از کی یاد گرفتی ؟

میگه مامان جون می خونه برام .....

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت12:54توسط مامانی |
گوشواره
با امروز درست یه هفته است که دختر کوچولوم گوشهاش رو سوراخ کرده و دو تا گوشواره نگین صورتی انداخته و کلی ذوق میکنه ......

مدتی بود به گوشواره به گوشها حساس شده بود و همه از همه طرف می گفتن خوب گوشاشو سوراخ کن!!!! ...چند هفته ای اومد و گذشت تا با خودم کنار اومدم ...چند روزی رو که آف بودم رو انتخاب کردم برای این کار ....حتما می خواستم دکترش خانم باشه تا رها کمتر دچار اضطراب بشه ..(چون با خانمها سازگار تره ) خلاصه بعد کلی تحقیق و فکر .....

رفتیم تو کلینیک ...خانم منشی گفت برین یک ساعت دیگه بیاین منم با مامان جون و رها رفتیم تا رها سرسره بازی کنه و تاب سواری کنه ....بعد یه ساعت هم دوباره یه ۴۵ دقیقه ای معطل شدیم و به گوشهای دختری بی حسی زدن ...از اونجایی که دخترکم خوابش  میومد ....تو سالن کلی باهاش بازی کردم ..و از پشت ستونی که اونجا بود قایم موشک بازی کردیم ...فقط خوب شد شلوغ نبودچون بازی دور ستونمون کم کم شبیهه فیلم هندی ها داشت می شد  ....مامان جون بیشتر از من و رها مظطرب بود .......بلاخره رفتیم داخل ....

 کم سن و سالی خانم دکتر منو کمی دلواپس کرد ولی با دقت گوشهای رها رو علامت زد ....اولی رو که سوراخ کرد رها کمی شوک شد ولی گریه نکرد ....به همین خاطر یه شکلات هدیه گرفت ....دومین سوراخ ... تا شروع کرد به گریه خانم دکتر براش دست زد و اینه اورد گوشهاشو دید و اروم شد و کلی قربونش رفت و خلاصه پروژه گوشواره ختم به خیر شد ......

وقتی رفتیم بیرون مطب قیافه مامان جون دیدنی بود ....خیلی خوشحال بود خیلی از اینکه رها ناراحتی نکرد ........دیگه تا چند روز رها به جای سلام به همه میگفت نگاه گوشواره دارم !!....و..همه بعدش غش و ضعف ....

ماجرا داریم از دست این طلا خانم .....مبارکت باشه عزیزم

خدا رو شکر

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت12:47توسط مامانی |
دختر هنرمندمون
این دختر هنرمند ماست ......تونقاشی پیشرفت خوبی داشته .....با هم نقاشی میکشیم .....من چشمهاشو می کشم  اون گردی صورت..من موهاشو اون دستا و پاهاشو ...........الهی مادر فدای این جیگر طلا بشه ......

اون نقطه پر رنگ رو ازش می پرسم چی کشیدی ؟؟؟؟

میگه من گل کشیدم .....

+نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت16:55توسط مامانی |
عکس های جدید
خب دیگه وقتشه بعد یه وقفه طولانی با ژستهای عجیب و غریب رها یه کمی بخندیم ....

این عکس اخر هم رها کلی ذوق داشت لباسهای جدیدشو بپوشه ....مثله خودمون که لباس جدید میگیریم ....حتی نذاشت من لباسهای بیرونم رو در بیارم و کمی استراحت کنم ....فداش بشم الهی

خدای مهربون مراقبش باش ....

+نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت18:3توسط مامانی |