دخترم این روزها اطرافش رو بهتر میشناسه و منو پدرش هم با انواع و اقسام شکلکها و ترفندها سرگرمش می کنیم و می خندونیمش اونهم ذوق کردن رو یاد گرفته حتی موقعی که دارم تو دسشویی به خاطر خرابکاری می شورمش یه دفعه ذوق میکنه .گاهی هم مثه الان داره داد میزنه که یعنی خوابم گرفته یکی بیاد منو بغل کنه تا بخوابم .در ضمن داره یقه لباسش رو می میخوره فکر کنم گرسنه هم باشه ........
امروز پنجشنبه 26 اذر ماه بود .صبح که رها جون خواب بود و من بی خوابی زده بود به سرم موهاشو کوتاه کردم چقدر موهاش نرم بود مثه ابریشم فداش بشم .......دوباره میام بقیه اش رو مینویسم دخترم بیقرار شده ...... فعلا بای بای

البته یه کم زیکزاک شده شما به بزرگی خودتون ببخشید دست اوله دیگه....... ![]()
![]()
![]()
ولی شما خواستید بیاید حتما وقت قبلی بگیرید ![]()
امروز دخترم وارد ماه پنجم زندگیش شد امیدوارم روزهای خوبی در انتظارش باشه .البته صبح واکسن زده و کلی بی حاله . الهی براش بمیرم
تولد پنج ماهگیت مبارک دختر خوشگلم ![]()
چقدر زمان زود میگذره دخترم ![]()
![]()
![]()
امروز به پستهای خیلی قبل یه سرکی کشیدم چقدر منتظر این روزها بودم .
اذر ماه سال پیش که دختر کوچولوم تو دلم بود و من خبر نداشتم .یادمه برای سالگرد ازدواجمون رفته بودیم یه شام مفصل تو رستوان خیلی خوب ولی حالم اونقدرخوب نبود که از غذا لذت ببرم .بعد ها فهمیدم که علتش رها جون بوده که کم کم تو دلم داشته جوونه می زده .
عید غدیر پارسال بود که خبر قطعی اومدنت رو فهمیدیم و کلی بین خوشحالی و نگرانی و هزار حسه عجیب و غریب مونده بودم .یه پروژه جدید و ناشناخته .یادش به خیر ........البته هر چی به انتهای سال نزدیک میشم اصلا از یاد اوری سال قبل لذت نمی برم چون حالم روز به روز بدتر میشد ...
و حالا یه دختر مامانی که اسمش رهاست .که واقعا هم مامانی شده و گاهی نمی تونم از کنارش تکون بخورم .دوس داره همش باهاش بازی کنم یا صدامو بشنوه و این منو روز به روز داره بیشتر محدود میکنه و اونو وابسته .

این روزها بهتر از قبل اسباب بازیشو می گیره تو دستش و قسمت گردشو میکنه تو دهنش و می خوره حتما انتظار داره ازش شیر بیاد.یا گه گاهی می چرخه و می خواد برگرده رو شکمش .

گاهی توی خواب لبهاشو جمع میکنه کلی با ناز و ادا گریه میکنه دستمو می زارم رو صورتش و براش لالایی می گم اروم میشه و دوباره می خوابه .

موهاش اینقدر بلند شده هر کدوم به یه سمتی میره هر روز یه مدلی براش درست میکنم باید سر فرصت براش مرتبش کنم .ولی درحال حاضر براش می زنم بالا و مدل فشن و کلی بامزه میشه .زمانی هم که درست و حسابی شیر خورده وکلی شنگوله دستهاشو می کنه تو دهنشو و آواز می خونه و فضای خونه پر میشه از صدای قشنگش .البته به جز پستونکش ودستهاش هر چی سر راهه دهنش باشه می خوره مثه پتو و پیشبند و گاهی هم دسته منو .![]()

شنبه 28 اذر 4 ماهش تموم میشه و دوباره نوبت واکسن رها جونه و استرس های من از حالا شروع شده .امیدوارم مثه دفعه قبل به خوبی وخوشی سپری بشه .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام به همه دوستای خوبمون
این روزها همه به ما سر میزنن شما چطور ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//![]()
این روزها رو با رهای عزیزم که هر لحظه داره تغییر میکنه و هر روز به شکلی جدید و حیرت آور مغز ما رو
به خودش مشغولتر میکنه میگذرونیم .منم با اصوات جدیدی مثه خوشگل طلا عسل بلا و جیگر طلا و هر چی که بااینها هماهنگ باشه صداش میکنم اونم به این اهنگ عادت کرده می خنده و تند تند دستها و پاهای کوچولوشو تکون میده و ذوق میکنه

از خاطرات خوش بو بنویسم ![]()
![]()
جدیدا بازی گوش شده و به شکل عجیب غریبی شیر می خوره به قوله رحمت تو شمس العماره هی مییییگییییییره وووووول میکنه .
البته بعد خوردن شیر دستهاش رو هم می خوره به عنوانه دسر![]()


رهای عزیزم سه ماهه که تو اومدی تو زندگیمون ![]()
28 ابان ماه سه ماه رها جونم تموم شد وارد چهارمین ماه زندگیش شد.چقدر شیرینه و دوست داشتنیه . چند روزه اب دهنش خیلی میریزه و همش جلوی لباساش خیسه و مجبور براش پیشبند ببندم .صداهای بلند از خودش در میاره و با صدای بلند میخنده .دوس داره همش باهاش بازی کنیم و مثله خودش صدا دربیاریم و وقتی که بهش توجه نمی کنیم بلند بلند داد میزنه که اهای منم هستم .
الهی فداش بشم در حاله حاضر وزنش ۵۳۰۰ . یکی یکی لباساش داره کوچیک میشه و این یعنی دخترم در حال رشد و نموه دیروز لباسهایی که کوچیک شده بود و جمع میکردم لباسی که تو بیمارستان تنش کرده بودن رو دیدم خندم گرفته بود گذاشتم یه جای امن که بعدا نشونش بدم شاید دوس داشته باشه تنه عروسکهاش کنه و چقدر ذوق میکنم وقتی لباسهای جدید شو بهش می پوشونم .یکی از زمانهای خوبی که دوتایی ازش لذت میبریم موقعه تعویضه لباسه انگار اونم از شیک پوش بودن بدش نمی یاد شیطون بلا ....
چه ژستی گرفته ![]()


واقعا در کنار تمام خوشی هاش دیگه وقتی نیست که به خودم فکر کنم . گاهی دلم برای خودم تنگ میشه حتی انقدر وقت ندارم که سر وقت وبلاگش رو اپ کنم حتی نمی زاره از کنارش تکون بخورم دوس داره کنارش و یا تو دیدش باشم . . الان هم به لطف مهلا جون دختر خاله رها تونستم یه چیزایی بنویسم چون رو پاهاش گذاشته و داره می خوابوندش ..
حس مادر بودن یه حس جدیده که تا نباشی متوجه نمیشی که چقدر لطیفه .... انگار قبلا مقاوم تر بودم یا شاید بهتر بگم سختتر ولی بعد از به دنیا اومدن دخترم زودتر تحت تاثیر قرار میگیرم .امیدوارم خدای مهربون همه بچه ها روبرا ماماناشون سلامت حفظ کنه این دختر گلی رو هم برای ما و مثه همیشه هوامونو داشته باشه .![]()
البته لازم به توضیح است که این پست در تاریخ ۲۷ ابان نوشته و ثبت موقت شده و درتاریخ ۳۰ ابان در وبلاگ درج شده است .
سلام به دوستای خوبمون که این مدت به ما سر زدن و از ما خبری نبود
راستش این چند وقت سرمون شلوغ بود .
اول اینکه بابایی مریض شده بود و منو رها جون کوچ کرده بودیم خونه مامان جون تا جیگر طلا مریض نشه .
دوم اینکه رها جون واکسن داشت اخه دختر گلم ۲ ماهش تموم شد .چه روز سختی بود کلی گریه کرد منم کم مونده بود اشکام بریزه پایین . ولی دخترم خیلی صبوره زود اروم شد و الحمدالله تب نکرد ولی من کلی استرس داشتم .
حالا هرروز که می خوام براتون خاطرات قشنگ این روزها رو بنویسم کلی منو به خودش مشغول میکنه .
آدمها رو میشناسه صداها رو می فهمه و می خنده . از صدای بلند می ترسه.یه شب خونه مامان جون رو پام داشت می خوابید یه دفعه بابا جون یه عطسه کرد و کلی دخترم ترسید و لب برمیچید و کلی بابا جونش ناراحت شد ولی خودتون که می دونید جلو عطسه رو نمیشه گرفت .خلاصه اون شب فهمیدیم که این شیطون بلا کلی هوشیار شده .
سوم هم اینکه کلی مهمون داشتیم و خونمون شده پاتوق . هر کی میاد باید چند بار رها جون رو ببینه چون دلش تنگ میشه .
الان هم فداش بشم خوابه من دارم تند تند براتون مینویسم .
از خواب که بیدار میشه خصوصا صبحها کلی سرحاله نگاهش کنی میخنده .با خندهای قشنگش خواب از کلم می پره یه روز قشنگ شروع میشه که در خدمته رها خانم بگذره .
ساعت ۱۱ ظهر باید قطرشو بخوره . بینیش پاک بشه و تمیز بشه و دوباره لالا .
وشبها هم ساعت ۱ونیم زودتر نمی خوابه . دوس داره روی شونم بخوابه و راه ببرمش یا تو بغلم تکونش بدم .خلاصه این دختر بلا کلی ناز داره .
این روزها پر از مسئولیتهای جدیده . هنوز وقتی نگاش میکنم باورم نمیشه این دخترک من باشه .و من مامان شدم وقتی گریه می کنه و بقیه میگن مامان اومد باورم نمیشه منو میگن . وقتی تو بغلم اروم میشه و همه میگن وای مامانشو می خواست می فهمم دیگه بزرگ شدم و یه دختر دارم که کلی به من وابسته است و من یه مامانم هرچند کوچک ولی پر از صبر و وظیفه و خوشحالم از اینکه یکی این همه ماله منه و از این هدیه خدای مهربون ممنونم .
اینم چند تا عکس جدید رها جون ![]()







سلام
خدای مهربون برای همه داده و نداده هات شکر
امروز درست چهل روزه که خدای مهربون تو عزیزه دل رو به ماداده واقعا روزهای سخت و شیرینی رو پشت سر گذاشتیم تا حالا . از شب بیداری ها گرفته تا محدود شدن کارایی که دوس دارم انجام بدم و نمیشه حتی یه خرید کوچیک .ولی با همه سختی هاش امیدوارم تو همیشه سلامت باشی و ما تمام وقتمون برای تو باشه . روز به روز هم دوسداشتنی تر میشی و کلی ما رو با کارات شگفت زده می کنی .
*مثلا وقتی خیلی خوابت میاد کلی بیقراری و گریه میکنی و آروم نمیشی تو بغله بابایی که دروه اتاق میگردونتت اروم میشیو می خوابی .بابایی هم کلی خوشحال میشه که تو تو بغلش این همه آرومی کلی هم پز میده .
*وقتی شیر می خوای صبر نداری مثه خودم عجولی دهنت بازه همش دنبال شیر میگرده یه جوری که خیلی خنده داره و اغلب هم شیر می پره تو گلوت .
*وقتی شیر میخوری مست میشی با یه حالت نیمه خواب نگام میکنی ومن از حالتت خندم میگیره اون وقت تو هم میخندی .
*اصلا طاقت کثیفی نداری زود باید عوضت کنم بعده یه شستشوی حسابی وقتی میخوام پوشکت کنم خیلی خوشحالی و با یه سر تکون دادنو قربون صدقت رفتن غش میکنی از خنده .
خلاصه رهای شیرینم ما رو حسابی عاشقه خودت کردی .
اصلا حرف اونایی که میگن الان خیلی زوده و هیچی متوجه نمیشی رو قبول ندارم تو کاملا با ما ارتباط برقرار کردی و هم تو حال ما رو می فهمی هم ما حال تو رو .
ما که از داشتن تو کلی حال می کنیم و خوشحالیم امیدوارم تو هم از داشتن ما خوشحال باشی .
این انواع مدل خوابهای رها جونه .البته این عکسها برای قبل از یک ماهگیشه .چون الان دختر گلم یک ماه و ۴ روزشه .فداش بشم الان شیر خورده و داره دستو پاهای قشنگشو تکون میده وای فکر کنم کم کم داره اعتراضش شروع میشه چقدر مامانی میشینی پای کامپیوتر .....

البته الان دو روزه یه کم سرما خورده

عکس پایین هم دخترم داره تمرین میکنه سوت زدن یاد بگیره البته وسطهاش خوابش برد .

اولین عکسی که بابایی ازم گرفته

من تربچه نقلی خوشمزه هستم



بابایی عشقه این که موهامو چتری بریزه و ازم عکس بگیره

اینجا هم از حموم اومدم


زندگی مشترکمون ۱۰/۷ دقیقه روز ۲۸ مرداد سال ۱۳۸۸ ری استارت شد
مصادف با ۲۷ شعبان سال ۱۴۳۰
دختر گلمون به دنیا اومد و کلی ما رو از انتظار دراورد .حالا روز به روز داره شیرین تر میشه .
یه دختر کوجولوی سفید رو با یه کلا گیسه مشکی و قد ۴۷ و وزن سه کیلو
قدمش برامون مبارک باشه .
از فردای به دنیا اومدن رها جون خونه مامانی بودیم و کلی مامان جون افتاد به زحمت . همه یه جورایی دیگه بودن ولی من تازه درد هام شروع شده بود .
شبها یه کم نااروم بودی و روزها خوش خواب خصوصا اگه حموم میکردی که دیگه بیهوش بودی .گاهی حوصله ام سر میرفت و دوس داشتم بیدارت کنم باهم بازی کنیم .
همون روزی که به دنیا اومدی عمو و زن عمو جون که تازه این سمتها رو با ورود تو بدست اوردن با یه عالمه خوشحالی و ذوق اومدن بیمارستان دیدنت .
روز اول ورود به خونه مامان جون دایی کامران و معین و خاله فرشته و مهلاو پوریا پیشمون بودن و چه شب خوبی بود .
روز دوم حموم کردی و خاله هما و دخترخاله ها اومدن دیدنت .
روز ششم بابایی شناسنامت و گرفت برات یه شعر قشنگ هم سرود :
آمد به جهان رهای زیبای پدر آن مه رخ شیرین گل بیتای پدر
شب ششم نافت افتاد و ما دیگه با خیال راحتری میتونستیم پوشکت رو عوض کنیم .
روز هشتم مامان جون عمه طیبه و امیر علی اومدن دیدنت .
و بقیه روزها دوستان و اشنایان میومدن و میرفتن .
روز دوازدهم هم با اصرار منو انکار مامانی وباباجون اومدیم خونه خودمون و تو رفتی خوابیدی تو تختت . فکر کنم سلیقه ما رو کلی پسندیدی جون تو اتاقت احساس ارامش داری .
خلاصه که زندگی سه نفرمون رو به لطف خدای مهربون شروع کردیم به امید روزهای خوب و خوش و
پر برکت و به امید روزی که تو رو به تمام خواسته های دلت برسونیم .
سلام دختر گلم
الان که می نویسم تو پونزده روزته ولی دوس دارم از چهارشنبه ۲۸ مرداد بنویسم از شیرینی هاشو از دردهاش ........
شب قبلش کلی بابایی از منو تو فیلم وعکس گرفت تا اخرین لحظات دو نفره بودنمون ثبت بشه .
ولی من اصلا حال نداشتم یه بغضی تو گلوم بود در مقابله کارهای بابایی کلی ضده حال بودمو و همش در حال وصیت و نصیحت .....
صبح ساعت ۴ بود روز چهارشنبه ۲۸ مرداد ماه من با یه دردی که برام ناشناخته بود بیدار شدم اول فکر کردم بد خوابیدم دلم درد گرفته بعدش دیدم انگار اتفاقاته دیگه ای هم افتاده با عجله بابایی رو بیدار کردمو زنگ زدم به مامانی و راهی بیمارستان اتیه شدیم.قرار بود خودم رانندگی کنم یوسف میگفت خودت رانندگی کن ولی با درد شدید صبح نشد .توی را ه دردم بیشتر میشد و وقتی رسیدیم کاراهای بستری شدن خیلی زود انجام شد و من اولین نفر بودم که اون موقعه صبح همه بخش زایمانو زا به را کرده بودم .
خلاصه زائو ها یکی پس از دیگری میومدن و من یه خاطر دردم خوابیدم رو تخت و کارام زودتر از بقیه انجام شد به دکی هم زنگ زدن که بیاد اخه قرار اصلیمون ساعته ۳۰/۷ صبح بود ولی تو انگار دیگه صبر نداشتی .
خلاصه انقدر با عجله وارد اتاق زایمان شدیم که من با مامانم و یوسف خداحافظی نکردم .
خلاصه با دلهره و لرز از سرما وارد اتاق عمل شدم و هزار دفعه می پرسیدن بیماری خاصی نداری به دارو حساس نیستی و هزار تا سوال دیگه .......
راستی یادم رفت بنویسم یه خانم فیلمبردار هم قبله رفتن تو اتاقه عمل یه سری سوال کرد و فیلمبرداری کرد و من اصلا حال که نداشتم هیچ انقدر قیافه مضحکی داشتم با اون لباسهای ابی و کلاه مسخره که اصلا فکر نکنم اون لحظه رو به کسی نشون بدم .
تواتاقه عمل دکترم اومده بود یه کم باهام شوخی کرد و خانم فیلمبردارقبل از بیهوشی دوباره فیلمبرداری کرد و گفت برا همه دعا کن و من تقریبا همه رو از ذهنم گذروندم یه سری ها بیشتر و بقیه هم کلی براشون دعا کردم و یه ماسک بد بویی رو گذاشتن رو بینیم و من ماسکو پس زدم چون بوی افتضاحی داشت ولی بعدش دیگه یادم نیست.....
بعد عمل بود درد نداشتم بیدار بودم ولی نای حرف زدم نداشتم فقط یه خانمی اومد بالای سرم که حالت خوبه ؟؟؟؟؟
صداهای مختلفی میشنیدم و با تمامه توانم فقط پرسیدم بچم سالمه؟؟؟؟؟؟
و یکی جواب داد همه بچه های امروز سالمن .اره عزیزم سالمه .......و صداهای بده بالا اوردن که من به لطف راهنمایی دوستام ناشتا بودم و مشکل این چنینی نداشتم .
بعدش منو اماده کردن برا بردن به بخش هی میگفتن اینو ببرین دیر شده و من بعدا فهمیدم که انگار زیادی بیهوش بودم و همه یه جورایی نگرانند .ولی لحظه خوبی بود خیلی خوب اینکه دوباره زنده بودم اینکه دوباره یوسف و مامانم و بقیه رو میدیدم و اینکه بعد نه ماه انتظار وسختی روی ماه تو رو میدیدم با یه عالمه خوشحالی و بیحالی که همراهم بود از اتاق ریکاوری خارج شدم و یوسف و مامانم بیرون در منتظرم بودم .یوسف خوشحال بود و بهم سلام کرد و من گفتم دیدیش ؟؟؟؟؟؟؟
گفت اره یه دختر خوشگله .
از شانس بدم تمام اتاقهای خصوصی پر بود دو تخته هاش پر بود منو بردن تو اتاقه نه تخته و من اصلا دوس نداشتم تا رسیدیم یوسف عکسی که ازت انداخته بود رو بهم نشون داد و من انگار دنیا روبهم داده بودن و از همه چی جالبتر برام موهات بود ....
خلاصه بعده چند دقیقه تو رو اوردن و گفتن گشنشه کلی گریه کرده باید شیرش بدی و دخترک انگار سالها بلد بود شیر بخوره و شروع کرد به مک زدن و شیر خوردن و من از ته دلم دعا کردم همه به این لحظه زیبا برسن .
خلاصه چند لحظه بعد ما رو بردن به اتاقه اختصاصی و ویژه ...که همه از لطف پیگیری به موقعه یوسف بود و من با یه خیال راحت راهی اونجا شدم و امان از پول که همه کارارو روبراه میکنه .....
کم کم تلفنها شروع شد و از هر طرف تبریک میگفتن و منو یوسف غرق در خوشحالی و من انگار نه انگار که هنوز بی حسم و خبر نداشتم چه اتفاقاتی در انتظارم هست....
البته زیاد نگرانتون نکنم بیشتر بیهوشی بعده عمل اذیتم کرد تا بخیه ها و هر چیزه دیگری ....
یوسف یه لحظه بند نبود می رفت گل میگرفت .دوباره میرفت کمپوت و وابمیوه میگرفت دوباره رفت شیرینی گرفت و از همه مهمتر چون اتاق خصوصی بود تا شب تونست پیشم باشه و اخر شب رفت و من و مامان بودیم با یه نوزاده کوچولو ی بیقرار . نتونستیم بخوابیم و کلی تا صبح گریه کرد و ما حساب کار دستمون اومد که دیگه خوش خوابی ها و اسوده خاطر خوابیدن تا ۱۱ صبح تموم شد.
اون شب انگار نمی خواست صبح بشه.
پنجشنبه صبح اول وقت یوسف اومد ومن بیشتر از همیشه از بودنش خوشحال بودم حتی قبل از اومدنش انگار صداشو شنیدم و خیلی برای اومدنش انتظار کشیدم .ساعت ۱۲ظهر رفت برا کارهای ترخیصم و خانم فیلمبردار اخرین سکانسهای فیلم رها جون و گرفت که این لحظه رو خیلی دوس دارم.بعدش دکتر روانشناس اومد و بعدش دکتر کاظمیان اومد و جیگر طلای مامانو مرخص کرد و الحمدالله گفت زردی نداره .
از صبح مامانم همش در حال هماهنگی غذا بود و اسفند و گوسفند و این حرفها و من گاه به گاهی بهت شیر میدادم و همچنان عوارض بیهوشی باعثه درد شدید سر شونه هام شده بود و همه دردهام باهم شروع شده بود و فقط گریه میکردم .
مراسم استقبال ازمون خیلی خوب بود ولی من اصلا حال خودم نبودم و کلی درد داشتم از همه بدتر که نمی تونستم بخوابم و بلند شدن برام مثه مردن بود ..........
عصرش هم همه اومدن و بودن تو جمع و ذوق زدگی بقیه از دیدنت برام کلی شیرین بود .
حالا که فکر میکنم میبینم روزهای سخت و پر دردی بود ولی وجود دختر گلم صبر مو زیاد میکرد و من واقعا انگار اون ناز نازوی قبل نبودم .
اینها رونوشتم برا روزی که شاید یادم بره ....
برا روزهایی که شاید صبرم تموم بشه......
برا روزهایی که تو بخونی و بدونی که هر چی هم نازک نارنجی باشی بلاخره مادر شدن از تو یه چیز دیگه می سازه ....
سلام
امروز جمعه بود ۲۳ مرداد ماه سال ۸۸ عجب سال پر انتظاری ..........
این هفته ای که شروع میشه شروع هفته ۴۰هست به حساب ما
البته سونو ما رو ترسوند و هفته رو عقبتر نشون داده . هر کی برا دلداری یه چیزی میگه ولی خودم
نمی دونم در اصل ماجرا چقدر فرق داره چون دکی نظرش این بود که مشکلی نیست .
ماهم توکل کردیم به خدای مهربونمون و صبر تا چهارشنبه ۲۸ مرداد که روی ماهتو ببینیم .
دیگه صبرمون تموم شده امروز به بابایی گفتم یعنی این اخرین جمعه ای که این جیگر طلا تو دلمه و جمعه دیگه تو بغلمونه ......
بابایی هم گفت به امید خدا .
این روزها هر لحظه فکرم پیشه توئه هر لحظه دارم تصور میکنم تو چه شکلی هستی ؟؟!!!!
و ماجرا چه جوری اتفاق میفته ؟؟؟!!!! و این موقعه کسی رو ندارم که بهش پناه ببرم جز خدای مهربون
که هر وقت ازش کمک خواستم لطفش رو ازم دریغ نکرده .
این روزها دیگه نشستن و خوابیدن خیلی سخت شده .و فقط شوقه دیدنت و اضطرابه نزدیک شدن به لحظه موعود از منه عجول یه ادمه صبور ساخته .
خدای بزرگ ومهربون که همیشه هوای این بنده بدت رو داشتی و همیشه بهم بهترین ها رو دادی این بار هم تنهام نزار .




